فرانک ابگنیل(پدر):یه روز دو تا موش افتادن تو ظرف خامه.یکیشون هیچ کاری نکرد تا فرو رفت.اما دومی انقدر دست و پا زد تا خامه کره شد و بعد از توش اومد بیرون
من می خواهم آن موش دوم باشم.شما را نمی دانم.
2-حال عجیبی دارم.دوست دارم عین محمود درخت گلابی بروم بنشینم زیر یک درختی در یک باغی و هی خزعبل ببافم.هی ببافم و بشوم شاعر.در ستایش گیاه و طبیعت شعر بگویم.دوست دارم یک ذره بین بر دارم و به دنبال جلوه های حق تعالی درون ذرات یک گل بگردم.دوست دارم از مراحل عسل سازی زنبور عسل فیلم بگیرم و بنشینم ساعت ها نگاهش کنم.دوست دارم یک عصا بردارم و پازنان تا بام ملکوت بروم.دوست دارم کنار یک باغ جلوس کنم.همینطوری الکی.دوست دارم برسم به مقام یک ناظر.بنشینم یک گوشه این جهان پر رمز و راز و فقط نگاه کنم.
3-ظرافت بال پروانه دیده اید؟خیلی دوست دارم اینطوری بشوم.شدم.از بس که تمرین کردم این ظرافت را.قلب گنجشک واحساس ظریف پروانه در دلم رشد کرده.می خواهم بروم به باغ.آدرس یک باغ باصفای پر از پروانه را دارید؟
*
با همه دوستان صمیمی ترم که حرف می زنم،یکجورهایی این سالی که یک ماهش هم گذشت را مهم می دانند.یعنی همه متفق القول به این نتیجه رسیده اند باید امسال یک کار مهمی بکنند.ظرفیت هایشان را افزایش دهند و به آن جایی برسند که می خواهند.تمامشان هم نشسته اند و کلی برنامه ریخته اند.از همه بی برنامه ترشان هم منم.طبق معمول دارم زندگی را یلخی و کلبی مسلکانه می گذارم.اما به طرز عجیبی سال خوب برایم شروع شده و دارد خوب هم ادامه پیدا می کند.کار پیدا کردم.شرایطم بهتر شده و در کل حالم خوب است.خیلی خوب.در یک کلام بوی بهبود زِ اوضاع جهان می شنوم.
*
چند روز پیش که داشتم با یکی از دوست هایم از دانشگاه می آمدم.کلی صحبت شد راجع به حال و اوضاعمان و من هم به رسم پرچانگی کلی با او حرف زدم و او هم صبورانه گوش کرد.گفتم که احساس می کنم هیولایی در من رشد کرده که دارد رفتارم را تحت تاثیر قرار می دهد.بعد از آن روز کلی فکر کردم و نتیجه یک چیز بود،این هیولا عقل است.تا قبل از امسال من یکپارچه احساس بودم.با دلم رفیق پیدا می کردم.زود دلم می شکست و زود دلبسته می شدم و دیر دل می بریدم.اما امسال این غول زنده شد.و حالا دارد عقل روی احساسم را می پوشاند.روی وجودم را یک لایه ضخیم عقل گرایی فرا گرفته است.و این کاملاً از رفتارم پیداست.خیلی صریح تر و بی پرواتر شده ام.جسور و شجاع هم همینطور.دیگران هم کمی در شوک این من امروزند.شاید دلشان همان پسر سازشکار و مهربان دیروز را می خواهد.
*
مایکل کورلئونه تنها شد و بهایش را هم داد.آیا من می توانم؟
نوید:
می برش چون خیلی خیلی خوبه.از اون آدم های درجه یکیه که می شه کنارش نشست و خسته نشد.باهاش رفت تا ته دنیا برگشت.چون صبوره و مهربون.انقدر مهربون که دلش نمیاد دل کسی رو بشکنه.همین اواخر که دل یکی از بچه هار و شکست،فرداش اومد به من گفت:((خیلی ناراحت شد؟))باید صورتشو می دید.اون صورت دوست داشتنیش رو.که چقدر ناراحت بود.می برش چون نیاز دارم تو قبیله ام یه آدم صبور باشه که بتونه راحت و بی دغدغه به همه محبت کنه.
میلاد:
این پسر لاغر و ترکه ای رو می برم چون دلم می خواد کسی باشه که وقتی تو صورتش نگاه می کنم آروم بشم.که یکی باشه وقتی عصبانی می شم،یا عصیان می کنم دستمو بگیره و با یه لبخند آب بریزه رو آتیش وجودم.که هروقت دلم خواست به یه نفر تکیه و کنم و مطمئن باشم که پشتمو خالی نمی کنه .می برمش چون قبیله ام آرامش می خواد.
ابولفضل:
می برمش چون مرادمه چون سکوتش سرشار از ناگفته هاست.هیچوقت نتونستم حس خوبی رو که وقتی پیششم توضیح بدم.باید یکی اونجا باشه که حکیم باشه.آگاه به اسرار و رموز زندگی.یکی که تجربه اش قبیله منو به یه رویا تبدیل کنه.یکی که با سکوتش به ابرها برسه.ابولفضل دقیقاً همچین آدمیه.
سید میلاد:
می برمش تا قبیله ام یه عارف داشته باشه.یه آدم بی تعلق به هستی.به زندگی.یه آدم که دنیا با همه عظمتش واسش کوچیکه.حصار دنیا تو قلب نازنینش یه قطره اس.می برمش چون احتیاج دارم به کسی که واسم زیست عارفانه رو معنا کنه.
با اینا قبیله من سرشار از خوشبختی می شه.
تکمله:این آخرین نوشته من در سال 1389 خواهد بود.
می خواهم از یک جور درگیری حرف بزنم.از یکجور حس و نیاز.پس نمی توانم(و نمی خواهم) تمامش را توضیح دهم.چون نمی شود توضیحش داد.تازه اگر توضیح هم بدهم همه چیز خراب می شود.دوستان من بچه های خوبی هستند.تمامشام انسان های آزاد منش و دوست داشتنی هستند که حفره های خالی زندگی من را پر می کنند.توانایی ساختن رویاهای زیبایی را هم برای من دارند.پس مشکل از آن ها نیست از من است.من تا یکجایی می توانم با آدم های دور و برم ادامه دهم.بعدش (خواهی نخواهی) می شوم طفیلی،سربار.می شوم مثل یک زگیل.چون نمی توانم همانی باشم که آن جمع (حالا هر جمعی) می خواهد.گفتم که نمی شود توضیحش داد.من تکرو،بی حوصله و خسته ام.از همه چیز.باید بروم و از سر نو قبیله خودم را بسازم.باید بروم نزدیکی کوه آرامش چادر بزنم و یک قبیله بسازم.آدم هایش را دعوت کنم و بنشینیم با هم دور آتش رفاقت و گپ بزنیم.شاید هم نه،شاید هم قبیله من یک قبیله تک نفره باشد.قبیله ای که با من و از من ساخته می شود.آدم ها من را دوست دارند.تعدادی که اصلاً من را دربست قبول دارند.اما نمی فهمند که همین دوست داشتن هم من را آزار می دهد.پس دیگرش وقتش شده باید از این تاریکی،که رطوبت چندش انگیزی دارد بیرون بیایم.باید بروم یک جای پاک و روشن و تمیز.باید قبیله داشته باشم.اما مشکل یک چیز است فقط.نمی دانم از کجا شروع کنم.
*:دیالوگی از فیلم کیفر