تبليغاتX
قصه ها و غصه ها

قصه ها و غصه ها

این تمام من است.سلاحی که با آن زیسته ام.احساسم.

شرمندگی من برای تمام کسانی این وبلاگ را می خوانند،باقیست.بله،قول داده بودم زود به زود بیایم اینجا و بنویسم و با شما در تجربه مشترک دیگری شریک شوم و لذت ببرم.اما حقیقتش زمان هایی یاد این وبلاگ می افتم که،دلم سخت گرفته باشد و احتیاج به هوای تازه داشته باشم.درست زمانی،موقعی یاد این محفل انس می افتم که غصه ای و بغضی و بیخ گلویم را فشرده باشد.این حیاط خلوت برای من حکم خانه  امنی را دارد که دمی می آیم،در آن به آسایش و آرامش می رسم و می روم سمت مشکلات.هر بار که می آیم،قوی تر و جسور تر می شوم و با روحیه ای بهتر به درون دریای ناملایمات شیرجه می زنم.امشب که حال و احوالم خیلی عجیب است.سخت دلم گرفته و سخت دلتنگم.قدیم ترها،برای اینطور موقع ها نم اشکی روی چشم های می نشست و آرام ترم می کرد.اما،حالا، بعد از گذر از سال ها،یاد گرفتم که نم اشک را فراموش کنم و به خودم کمی مسلط باشم.راه حل جالبی نیست.چون تمام رنج ها،تمام قصه ها و غصه ها سر دلت می ماند و می گندد.زخم می شود و بعد از مدتی آن زخم چرک می کند.آن اشک(هر چند کودکانه)حکم دوایی را داشت که کمی دردر رنج ها را التیام می بخشید.اما حالا اینطور نیست.اشک نمی ریزم و در عوض زخم ها دانه به دانه دارند چرک می کنند و بدبو و متعفن می شوند.اشکالی هم ندارد.شاید این زخم و چرک ها خاصیت بزرگسالی باشد.دلم برای بعضی رفقا تنگ شده.برای بوفه دانشگاهمان و حضور گرم رفقا.و خیلی های دیگر.برای گذشته های دور،دور.برای بچه گی هایم.برای زمان هایی که اشک،مسئله نبود و جاری شدنش چیزی از شان آدم کم نمی کرد.من،عادت دارم که گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.می نشینم به خیال پردازی(نه برای آینده).خیالم می رود به سمت بچه گی ها و آن قدیم،ندیم ها.قدیم هایی که هنوز این جان و تن و روح،ملوث به آلودگی های بزرگسالی نشده بود.بزرگسالی بد دوره ای است.دوره دوستی های سطحی و رنج های عمیق.دوره عشق های موقتی و رنج های مدام.پیوسته در هل و عذاب دست نیافتنی ها هستی.اضطراب آینده می آید سراغت و تو بی پناه در هجوم آینده به دنبال تسکینی.و این تسکین(برای من)گذشته است.دوره بی خیالی و بی ریایی.دوره زیستن بدون رنج و غم های زود گذر.دوره اشک ریختن های بدون سیاست.دوره ای که زخمی نبود که چرک کند.که تو در این چرک ها بپوسی.دوره صداقت و عطوفت.و ما بزرگ شدیم،این بزرگی یعنی یک چیز:این که نمی توانیم یک دل سیر اشک بریزیم تا زخم هایمان چرک نکند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 4:30  توسط آقای حکایتی  | 

زندگی خیلی غریب است.خیلی غریب.انقدر غریب که بشر حتی نمی تواند به اندازه یک بند انگشت درکش کند.زندگی گاهی شیرین است و گاهی تلخ.اما زندگی است و ادامه دارد.مثل یک رود جاری است.گاهی فکر می کنی باید در آن شنا کنی.و گاهی هم فکر می کنی باید بنشینی گوشه ای دنج و نگاهش کنی.زندگی همچین چیزی است.و بشر هیچوقت نمی خواهد بفهمد که یکروزی تمام می شود.همه این حرف ها،عصبانیت ها و شادی ها.یکروز او هم می رود لای یک پارچه و می رود در دل خاک و مدفون می شود.قایم می شود.مهم طولش نیست.عرضش است.مهم این نیست که چقدر زنده ای یا چقدر خوب بودی.مهم این است که چقدر لذت برده ای؟مهم این است که وقتی به آن ته زندگی رسیدی چقدر حسرت خورده ای؟بشر یادش نیست انگار هر آهی که می کشد یعنی این که یک حسرت به حسرت هایش افزوده شده.یعنی به جای لذت بردن از رودخانه خروشان زندگی،تسلیمش شده.و همین.فقط تسلیم شده.نه تلاشی،نه کوششی،نه حرکتی.هیچی.هیچی.فقط مثل یک برده رام و آرام به مقدرات تن داده.تقدیر چیز بدی نیست.اصلاً چیز لازمی است.باید باشد.اما به چه قیمتی؟به قیمت تمام شدن و نماندن و دود شدن.نه،اشتباه نکنید،اگر تلاش نکنیم(و نکنید)هیچ چیز از هیچ کس باقی نمی ماند.پس برویم در دل این موج و سعی کنیم شنا کنیم.نه برده باشیم و نه یاغی.با زندگی باید رفاقت کرد.این دیالوگ فیلم اگه می تونی من بگیر اسپیلبرگ را گذاشتم ته مطلب بگویم تا همه با شنیدن کیف کنیم:

فرانک ابگنیل(پدر):یه روز دو تا موش افتادن تو ظرف خامه.یکیشون هیچ کاری نکرد تا فرو رفت.اما دومی انقدر دست و پا زد تا خامه کره شد و بعد از توش اومد بیرون

من می خواهم آن موش دوم باشم.شما را نمی دانم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 3:40  توسط آقای حکایتی  | 

در این نوشته نمی خواهم نسل خودم را متهم کنم.یا در جایگاه یک پدر بزرگ نصیحت گر قرار بگیرم و شروع کنم به نصیحت کردن و تز دادن و غر زدن.اما به هر حال گفتن خیلی مسائل از نگفتنش  بهتر است.این نسل من (متولدین دهه60)دیگر خیلی تنبل و غرغرو شده است.حالا کاری به مشکلات نداریم.مشکلات در هر برهه ای از زمان به شکلی بوده.آدمیزاد در هر سن و شکلی مشکلات خاص خودش را دارد.پنج سال پیش یک مشکل داشته.حالا یک مشکل دیگر.مسئله اما نحوه مواجهه با این مشکلات است.به نظرم دو نوع برخورد می شود با مشکلات کرد.یکی این که هی بشینیم و غر بزنیم و تقصیر را گردن این و آن بیندازیم.و شکل دوم برخورد هم این است که همچنان با نشاط سعی کنیم زندگی و کار و فعالیت کنیم.خب همه ما به حوزه ای علاقه داریم.ادبیات،سینما،تئاتر یا هر چیز دیگری.چرا نیاییم در مورد این مسائل خوب نخوانیم و خوب نبینیم؟چرا هی غر بزنیم؟ما می توانیم و باید که خوشحال و شاد زندگی کنیم.به جای مصرف کننده،تولید کننده باشیم.مثل دیدگاه دوم رفتار کنیم.کم پیش می آید آدمی از نسل خودم ببینم که غمگین نباشد و لبخند بزند.که غر نزند و به جایش سعی کند از زندگی (با همه مشکلات)لذت ببرد.همه (یا تقریباً همه)نشسته اند دارند غر و لند می کنند.تولید هم نمی کنند.نمی خوانند.یا کم می خوانند.یاد هم گرفته اند که این جمله را بی اندازند سر زبان که:((ما نسل سوخته ایم)).نه،با این نگاه و دید هیچ چیز حل نمی شود.اگر قرار بود این نگاه به انسان وجد و سرور و نشاط بدهد که باید مدت ها پیش می داد.و اما من همین الان که دارم این نت را تایپ می کنم (حتماً)مشکلات زیادی دارم.اما به جای فکر کردن به آن مشکلات،به کلی فیلم ندیده و کتاب و مجله نخوانده ام می اندیشم که می توانیم با دیدن و خواندن هر کدام از آنها در لذتی عمیق فرو بروم.بین دوستان هم که این مورد را می گویم و از اینگونه زیستن حرف می زنم،متهم می شوم به سرخوشی.می گویند تو الکی خوشی.جواب من هم اینطور وقت ها سکوت و لبخند است.هر کس مختار است هر طور که می خواهد تصمیم بگیرد و زندگی کند.شاید عده ای از دوستان هم نسل من هم دلشان بخواهد این زندگی را به غر زدن بگذرانند.اما من نمی خواهم.در سخت ترین شرایط حواسم پی لذت بردن از زندگی است.پی دیدن تمام فیلم ها و خواندن کتاب ها و مجله هایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 1:26  توسط آقای حکایتی  | 

1-شما اسمش را بگذارید خودخواهی.بگذاریدخود بزرگ بینی.تفرعن.هر اسمی که دوست داشتید بگذارید.بر سر اسامی که دعوا نداریم.داریم؟احساسی دارم عجیب و غریب.یکجورهایی احساس می کنم در مرکز جهانم.و کمی روحم سنگین تر از جهان شده.از تمام این کائنات با تمام عظمتش.از من هم نخواهید بیایم توضیح بدم که چرا فکر می کنم اینطور شده.این قبیل امور از اساس و از بیخ و بن توضیح دادنی نیست.هست؟باور کنید که نیست.این احساسی است که دارد با من می آید و من دور از جان شما خوانندگان حمال آنم.بقیه اش هم به عهده شما دوستان که بیایید و بخوانید و نظر بدهید.

2-حال عجیبی دارم.دوست دارم عین محمود درخت گلابی بروم بنشینم زیر یک درختی در یک باغی و هی خزعبل ببافم.هی ببافم و بشوم شاعر.در ستایش گیاه و طبیعت شعر بگویم.دوست دارم یک ذره بین بر دارم و به دنبال جلوه های حق تعالی درون ذرات یک گل بگردم.دوست دارم از مراحل عسل سازی زنبور عسل فیلم بگیرم و بنشینم ساعت ها نگاهش کنم.دوست دارم یک عصا بردارم و پازنان تا بام ملکوت بروم.دوست دارم کنار یک باغ جلوس کنم.همینطوری الکی.دوست دارم برسم به مقام یک ناظر.بنشینم یک گوشه این جهان پر رمز و راز و فقط نگاه کنم.

3-ظرافت بال پروانه دیده اید؟خیلی دوست دارم اینطوری بشوم.شدم.از بس که تمرین کردم این ظرافت را.قلب گنجشک واحساس ظریف پروانه در دلم رشد کرده.می خواهم بروم به باغ.آدرس یک باغ باصفای پر از پروانه را دارید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 3:32  توسط آقای حکایتی  | 

خیلی چیز غربیه این تنهایی.نمی شه به همین راحتی وصفش کرد.نمی شه تعریفش کرد.باید حسش کنید.باید باهاش باشید.تنهایی فقط این نیست که دور و برت خالی باشه.که توقع داشته باشی دوست داشته باشن و نداشته باشن.که درست اون موقعی که بهشون محتاجی دور و برت باشن.نه تنهایی فقط اینا نیست.نمی دونم شاید من الکی یه مرگیم می شه.ولی فکر می کنم من همیشه تنهام.عجب جمله کلیشه ایه دختر دبیرستانی پسندی شد.از همون ها که دخترها تو دفترچه خاطرات قفل دارشون می نویسن.یا پسرا درست بعد از اولین شکست عشقی می گن و فی الفور هم میرن سمت سیگار.می دونم خیلی مزخرف بود جمله ام.اما خب بعضی وقت ها واقعیت تو دل همین دری وری هاست.درست تو دل همین دری وری ها.تو دل همین جمله های صد تا یه غاز.انقدری ام بهتون بگم که دوستای خیلی خوب دارم.آدمایی که درکم می کنند.همراهم می شن.هم مسلکم می شن.ولی بازم توشون خیال می کنم تنهام.با هر عقیده و خطی هم که باشن.یجورایی شدم اصلاً.تو نوشته قبلیم یه گریزی زدم که شاید تنها باشم.حالا فکر می کنم هستم.ادما نیگام می کنن.تحسینم می کنن.ولی من خوشحال نمی شم.دنبال یه راه در رو می گردم.خصلت آدمایی مث من اینه که خیام وار زندگی می کنن.می چرخن و هستن.دوست همه ان.ولی قلندرن.قلندر ها هم همیشه تنهان.تنهایی این ریختیه دیگه.تو مال خودتی.مال بقیه هستی و نیستی.حوصله ام یه کم سر رفته.دارم غر غر می کنم.ولی شما ببخشید.بذارید به حساب بی حالی.به حساب یه حس عجیب که داره تو دل و مغزم وول الکی می خوره.اصلاً بذارید به حساب بی پولی.هیچی بابا.همین چند ساعت پیش رستگاری شاوشنک دیدم.رد(مورگان فریمن)یه جمله فرد اعلا به اندی(تیم رابینز)گفت:((امید چیز خطرناکیه رفیق.امید می تونه آدمو دیوونه کنه)).نمی دونم چقدر ضربشو گرفتین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 5:9  توسط آقای حکایتی  | 

انتهای فیلم درخشان پدرخوانده2 مایکل کورلئونه تنها نشسته روی صندلی و دارد کشته شدنش برادرش را نگاه می کند.کشته شدن برادری را که خودش دستور قتلش را داده،چون احساس کرده این کار به نفعش است.یعنی با کشتن برادرش می تواند خانواده را حفظ کند.برادرش خائن بوده و باید می مرده.اما همه اش مدام حواسمان به این است که مایکل دارد تنها می شود.در قسمت سوم همه چیز را از دست می دهد.زن و بچه و همه چیز را.مایکل دیگر جوانک احساساتی پدرخوانده1 نیست.او خودش را فدای قبیله اش کرده.فدای خانواده اش.ته پدرخوانده3 هم بی کس و تنها از روی صندلی می افتد پایین و می میرد.

*

با همه دوستان صمیمی ترم که حرف می زنم،یکجورهایی این سالی که یک ماهش هم گذشت را مهم می دانند.یعنی همه متفق القول به این نتیجه رسیده اند باید امسال یک کار مهمی بکنند.ظرفیت هایشان را افزایش دهند و به آن جایی برسند که می خواهند.تمامشان هم نشسته اند و کلی برنامه ریخته اند.از همه بی برنامه ترشان هم منم.طبق معمول دارم زندگی را یلخی و کلبی مسلکانه می گذارم.اما به طرز عجیبی سال خوب برایم شروع شده و دارد خوب هم ادامه پیدا می کند.کار پیدا کردم.شرایطم بهتر شده و در کل حالم خوب است.خیلی خوب.در یک کلام بوی بهبود زِ اوضاع جهان می شنوم.

*

چند روز پیش که داشتم با یکی از دوست هایم از دانشگاه می آمدم.کلی صحبت شد راجع به حال و اوضاعمان و من هم به رسم پرچانگی کلی با او حرف زدم و او هم صبورانه گوش کرد.گفتم که احساس می کنم هیولایی در من رشد کرده که دارد رفتارم را تحت تاثیر قرار می دهد.بعد از آن روز کلی فکر کردم و نتیجه یک چیز بود،این هیولا عقل است.تا قبل از امسال من یکپارچه احساس بودم.با دلم رفیق پیدا می کردم.زود دلم می شکست و زود دلبسته می شدم و دیر دل می بریدم.اما امسال این غول زنده شد.و حالا دارد عقل روی احساسم را می پوشاند.روی وجودم را یک لایه ضخیم عقل گرایی فرا گرفته است.و این کاملاً از رفتارم پیداست.خیلی صریح تر و بی پرواتر شده ام.جسور و شجاع هم همینطور.دیگران هم کمی در شوک این من امروزند.شاید دلشان همان پسر سازشکار و مهربان دیروز را می خواهد.

*

مایکل کورلئونه تنها شد و بهایش را هم داد.آیا من می توانم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 0:22  توسط آقای حکایتی  | 

حاتمی کیا را دوستش دارم. به شدت و خیلی زیاد.انقدر که می توانم بعضی از فیلم هایش را صدبار دیگر نگاه کنم بدون این که خسته شوم.می توانم روی مرز باریک حس و شور فیلم هایش که از کادر فیلم هایش بیرون می زند قدم بزنم.اما این جا بحث خود ابراهیم نیست.بحث فیلم هایش هم نیست.بحث یک بازی است از یک بازیگر سالخورده و فوق العاده دوست داشتنی در یک از سکانس های یکی از ضعیفترین کارهای ابراهیم.دارم از بازی بی نظیر رضا بابک در به رنگ ارغوان حرف می زنم.حاتمی کیا و جنس سینمایش خوراک بازیگران است.سکانس های فوق احساسی کارهای حاتمی کیا به بازیگران اجازه ایفای بهترین نقش آفرینشان را می دهد.هنوز مونولوگ دایی بر سر قبر پسرش یوسف،بازی اصغر نقی زاده در آکواریوم،کل دوئت حاج کاظم و سلحشور و قاسم مقدس یادمان مانده.حتی بازیگر زیر متوسطی مثل جعفر دهقان هم در فیلم های حاتمی کیا خوب بازی می کند.حالا و در این سکانس استثنایی در به رنگ ارغوان که جزیره جدایی از کل فیلم است،و به زعم من تنها سکانس کاملاً حاتمی کیایی به رنگ ارغوان است،رضا بابک چنان قدرتی از خودش ارائه می کند.که تماشاگر برای چند دقیقه ای میخکوب می شود.ورود فرخ نژاد آغاز دیالوگ گویی بابک است.شروع می کند و طوفانی به پا می کند که باید آن را در ردیف بهترین مکمل های حاتمی کیا جا داد.جایی نزدیک سلحشور و جمعه (هر دو با بازی استثنایی کیانیان).آن صورت سرد و بی تاکید و آن لحن منوتون بابک تماشاگر را فقط مرعوب نمی کند،میخکوب می کند.تنها جایی که ذره ای احساس از آن چهره سنگی بیرون می زند،وقتی است که دارد از مهرش به شهاب8 صحبت می کند.کم پیش می آید که دستم به نوشتن از بازی ها به طور خاص برود.اما هنرنمایی استاد بابک انقدر استثنایی بود که نمی شد با بی تفاوتی از کنارش گذشت.این پست آغاز گر این وبلاگ در سال 90 است.امید است تدوام یابد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 16:15  توسط آقای حکایتی  | 

دارم به یه نتایجی راجع به قبیله ام می رسم.این که کیا رو ببرم.

نوید:

می برش چون خیلی خیلی خوبه.از اون آدم های درجه یکیه که می شه کنارش نشست و خسته نشد.باهاش رفت تا ته دنیا برگشت.چون صبوره و مهربون.انقدر مهربون که دلش نمیاد دل کسی رو بشکنه.همین اواخر که دل یکی از بچه هار و شکست،فرداش اومد به من گفت:((خیلی ناراحت شد؟))باید صورتشو می دید.اون صورت دوست داشتنیش رو.که چقدر ناراحت بود.می برش چون نیاز دارم تو قبیله ام یه آدم صبور باشه که بتونه راحت و بی دغدغه به همه محبت کنه.

میلاد:

این پسر لاغر و ترکه ای رو می برم چون دلم می خواد کسی باشه که وقتی تو صورتش نگاه می کنم آروم بشم.که یکی باشه وقتی عصبانی می شم،یا عصیان می کنم دستمو بگیره و با یه لبخند آب بریزه رو آتیش وجودم.که هروقت دلم خواست به یه نفر تکیه و کنم و مطمئن باشم که پشتمو خالی نمی کنه .می برمش چون قبیله ام آرامش می خواد.

ابولفضل:

می برمش چون مرادمه چون سکوتش سرشار از ناگفته هاست.هیچوقت نتونستم حس خوبی رو که وقتی پیششم توضیح بدم.باید یکی اونجا باشه که حکیم باشه.آگاه به اسرار و رموز زندگی.یکی که تجربه اش قبیله منو به یه رویا تبدیل کنه.یکی که با سکوتش به ابرها برسه.ابولفضل دقیقاً همچین آدمیه.

سید میلاد:

می برمش تا قبیله ام یه عارف داشته باشه.یه آدم بی تعلق به هستی.به زندگی.یه آدم که دنیا با همه عظمتش واسش کوچیکه.حصار دنیا تو قلب نازنینش یه قطره اس.می برمش چون احتیاج دارم به کسی که واسم زیست عارفانه رو معنا کنه.

با اینا قبیله من سرشار از خوشبختی می شه.

تکمله:این آخرین نوشته من در سال 1389 خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 1:2  توسط آقای حکایتی  | 

((وقتشه از این تاریکی دربیام))*

می خواهم از یک جور درگیری حرف بزنم.از یکجور حس و نیاز.پس نمی توانم(و نمی خواهم) تمامش را توضیح دهم.چون  نمی شود توضیحش داد.تازه اگر توضیح هم بدهم همه چیز خراب می شود.دوستان من بچه های خوبی هستند.تمامشام انسان های آزاد منش و دوست داشتنی هستند که حفره های خالی زندگی من را پر می کنند.توانایی ساختن رویاهای زیبایی را هم برای من دارند.پس مشکل از آن ها نیست از من است.من تا یکجایی می توانم با آدم های دور و برم ادامه دهم.بعدش (خواهی نخواهی) می شوم طفیلی،سربار.می شوم مثل یک زگیل.چون نمی توانم همانی باشم که آن جمع (حالا هر جمعی) می خواهد.گفتم که نمی شود توضیحش داد.من تکرو،بی حوصله و خسته ام.از همه چیز.باید بروم و از سر نو قبیله خودم را بسازم.باید بروم نزدیکی کوه آرامش چادر بزنم و یک قبیله بسازم.آدم هایش را دعوت کنم و بنشینیم با هم دور آتش رفاقت و گپ بزنیم.شاید هم نه،شاید هم قبیله من یک قبیله تک نفره باشد.قبیله ای که با من و از من ساخته می شود.آدم ها من را دوست دارند.تعدادی که اصلاً من را دربست قبول دارند.اما نمی فهمند که همین دوست داشتن هم من را آزار می دهد.پس دیگرش وقتش شده باید از این تاریکی،که رطوبت چندش انگیزی دارد بیرون بیایم.باید بروم یک جای پاک و روشن و تمیز.باید قبیله داشته باشم.اما مشکل یک چیز است فقط.نمی دانم از کجا شروع کنم.

*:دیالوگی از فیلم کیفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 16:18  توسط آقای حکایتی  | 

نمی دانم شما هم این حس را داشته اید یا نه.همین حس را می گویم که بعضی از آدم ها هستند که ندیده و نشناخته دوست دارید با آن ها دوست شوید.دوست دارید با آن ها رفاقت کنید و دوست دارید ان ها کنارتان باشند.برای من که از این اتفاق ها زیاد افتاده.آدم هایی را از دور دیده ام و دوست داشتم از نزدیک هم ببینم.بعضی هایشان شده و بعضی هایشان نه.یعنی با بعضی ها رفتم جلو و رفاقت کردم ولی بعضی ها که خیلی دور بودند را نشده که ببینم و با آن ها رفاقت کنم.بگذریم،غرض از این مقدمه طولانی این بود که بگویم خیلی خیلی دوست دارم آقا رضای میر کریمی را از نزدیک ببینم و پای صحبت هایش بنشینم.اصلاً بگذارید ختم کلام را بگویم دوست دارم با آسید رضا رفاقت کنم.دلیلش هم خیلی واضح است.چون از لابه لای فیلم هایش او را شناخته ام و فهمیده ام که چقدر آدم سخاوت مند و صادق و بزرگ دلی است.از آن آدم های بی حاشیه و آرام که کارشان را می کنند و همیشه هم سعی می کنند بهترین باشند.توی جشنواره وقتی یک حبه قند را دیدم بیشتر به این مسئله پی بردم که آسید رضا خود جنس است.آدمی که بتواند زیر یک سقف دزد و روحانی و بنا را جمع کند و همه را به یک اندازه احترام کند خیلی آدم بزرگی است.آدمی است که قلبش جای کل دنیا را دارد.یعنی همه آدم ها را دوست دارد و به آن ها عاشقانه نگاه می کند.کشورش و آدم هایش را خوب می شناسد و هنوز دلبسته آن همه زیبایی است.دلبسته آداب و سنن و زندگی ایرانی.آسید رضا ما ستایش گر سنت های خوب است.اما جزم اندیش نیست.از سنت ها هم همین جاهای قشنگش را بر می دارد و نشانمان می دهد.از امیر اثباتی خواندم که استاد کار کردن با همه جور وسایل مدرن الکترونیکی است.یعنی همین دیگر.یعنی آسید رضای ما یک انسان بی حب و بغض و بی نظیر است.حواسش هست و آرام و صبور دارد برای ما فیلم می سازد بدون این که بخواهد چیزی یا کسی را تحت تاثیر قرار دهد و یا عقیده ای را تحمیل کند.به خاطر همین هم هست که در تمام عکس هایی که دارد آرامشی در چهره اش موج می زند که رشک برانگیز است.نمی دانم چرا؟اما دوست داشتم این مطلب را بنویسم حتماً.می دانم هم آسید رضا این را نمی خواند.اما برایم مهم بود که بنویسم:((خیلی مخلصم آسید رضا میر کریمی))
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 3:40  توسط آقای حکایتی  |